پیروزی دانشگاه بر «انقلاب فرهنگی»!
ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۳ 

شکوه میرزادگی

درست 30 سال از شروع فاجعه ی برزگی به نام «انقلاب فرهنگی» در سرزمین مان می گذرد؛ فاجعه ای که به فرمان آیت الله خمینی و با نیرویی هراس انگیز در مقابل فرهنگ ایرانی و همه ی دست آوردهای مدرن و علمی بشری قد برافراشت تا میلیون ها انسان را در آستانه ی قرن بیست و یکم از حرکت طبیعی خود به سوی پیشرفت بازدارد. شاید اگر «انقلاب رسانه ای جهانی» اتفاق نمی افتاد و آگاه سازی مردمان، و به خصوص جوانان ایران به دور از دایره ی قدرت حکومت اسلامی قرار نمی گرفت، این حکومت می توانست ما را به قرن های واپسماندگی انسان بازگرداند؛ اما خوشبختانه، به مدد پیشرفت های تکنولوژیک که مرزها و سدها و عایق های خبر رسانی را بی معنا کرد، چنین اتفاقی نیافتاد. با این همه، در پی آغاز جنبش حق طلبانه و آزادی خواهانه ی اخیر ملت ایران، و پس از سی سال، باری دیگر، و این بار به فرمان آیت الله خامنه ای، هیولای عقب ماندگی فرهنگی به حرکت افتاده تا دوباره شانس خود را در این راه آزمایش کند.

انقلاب فرهنگی حکومت اسلامی چیست؟
شورای انقلاب فرهنگی حکومت اسلامی در دی ماه 1357؛ یعنی یک ماه قبل از پیروزی انقلاب اسلامی (و همزمان با بیرون رفتن محمدرضاشاه از ایران) به خواست آیت الله خمینی به صورت محرمانه فعالیت خود راآغاز کرد. اساس این انقلاب به اصطلاح فرهنگی، و در اصل ضد فرهنگی، که از انقلاب فرهنگی مائو تسه تونگ الهام گرفته و بوسیله ی استالینیست اسلامی شده ابتدا به آیت الله تلقین شده بود، در جریان انقلاب تبدیل به فکر «نه شرقی، نه غربی، حکومت اسلامی» شد. توجه کنید که می گویم «حکومت اسلامی» چرا که اصل فکر آیت الله از دیرباز چنین بود اما در جریان انقلاب عنوان «حکومت» فرصت طلبانه به «جمهوری» تبدیل شد بی آنکه آنچه انقلابیون اسلامی در سر داشتند، ربطی با خواست ها و اهداف جمهوری خواهانه داشته باشد.

اهداف انقلاب فرهنگی حکومت اسلامی، با تعریفی ساده، از یک سو نابودی فرهنگ ایرانی (به عنوان فرهنگی غیر اسلامی و رنگارنگ) بود و، از سوی دیگر، جداکردن مردم ایران از تحولات پیشرفته جهانی و بازگشت دادن جامعه به «ارزش ها!» ی تشیع اثنی عشری. راه رسیدن به این هدف ها به وسیله ی ثروت های برآمده از منابع طبیعی ما که به چنگ انقلابیون اسلامی افتاده بود ظاهراً هموار به نظر می رسید.

جدا از خمینی، دو تن از مهمترین کسانی که در برآیش پایه های انقلاب فرهنگی حکومت اسلامی اثر گذار بودند، یکی آیت الله مطهری و دیگری آیت الله مفتح بودند که از مدت ها قبل از انقلاب و تا زمان مرگشان ( یکی در اردیبهشت 58 و دیگری در آذر 58 ) در راه پیوند بین حوزه و دانشگاه تلاش می کردند؛ پیوندی نه برای امروزی کردن حوزه که در جهت دینی کردن دانشگاه ها و بیرون راندن علومی که مذهب را در آنها راهی نیست.

ماجرای انقلاب فرهنگی حکومت اسلامی چگونه علنی شد؟
در فروردین 1359، یعنی یک سال پس از انقلاب اسلامی، آیت الله خمینی در پیام نوروزی خود اعلام کرد که دانشگاه ها باید از وجود اساتیدی که در ارتباط با شرق یا غرب هستند تصفیه شود. او تاکید کرد که: «باید انقلاب اسلامی در تمام دانشگاه های سراسر ایران به وجود آید و محیط سالمی بشود برای تدوین علوم عالی اسلامی».

او پس از آن به صورتی مداوم و علنی از انقلابی فرهنگی سخن گفت که قرار بود حوزه و دانشگاه را در بهم نزدیک کرده و ارتباطی تنگاتنگ و آموزشی بین این دو نهاد بوجود آورد.

همزمان با این جریان، شورای انقلاب فرهنگی، که هنوز کسی از هویت اعضای آن خبر نداشت، دست به تصفیه ای گسترده در دانشگاه ها زده و در فاصله ی اندکی به اخراج اساتید و دانشجویان «غیر اسلامی»، یعنی آن دسته از استادان و دانشجویان مترقی و امروزی که پس از یک سال هنوز نمی توانستند حضور یک حکومت مذهبی را پذیرا باشند، اقدام کرد. بهانه ی اخراج آنها «ضدانقلابی» بودن یا «همکاری با آمریکا» و یا «طاغوتی» بودن عنوان می شد. تشخیص شورا آن بود که این افراد در همه ی دانشگاه ها و مناطق آموزشی پخش اند و حضورشان آگاهی دهنده هایی است که به حکومت اجازه نمی دهد تا در فرو بردن مردمان به اعماق ارتجاع موفق شود. شورای انقلاب فرهنگی به صدها تن از استادان دانشگاه ها سه روز مهلت داد تا دفاتر خود را تخلیه و دانشگاه را ترک کنند. در عین حال، اخراج تعداد زیادی از دانشجویان نیز ادامه داشت.

اما، از آنجا که از همان فروردین 59 در دانشگاه ها روز به روز مقاومت در مقابل این اقدامات گسترش می یافت و حتی چند تنی کشته و تعداد زیادی مجروح شده بودند حکومت و شورای انقلاب فرهنگی اش راه دیگری را انتخاب کردند که چیزی جز بستن دانشگاه ها نبود. سه ماه بعد، در خرداد 1389، خمینی وجود «شورای عالی انقلاب فرهنگی»را با این سخنان اعلام یا ـ در واقع ـ علنی کرد:

«مدتی است ضرورت انقلاب فرهنگی که امری اسلامی است و خواست ملت مسلمان می باشد، اعلام شده است و تا کنون اقدام مؤثر اساسی انجام نشده است و ملت اسلامی و بخصوص دانشجویان با ایمان و متعهد نگران آن هستند و نیز نگران اخلال توطئه گران که هم اکنون گاه گاه آثارش نمایان می شود و ملت مسلمان و پایبند به اسلام خوف آن دارند که خدای نخواسته فرصت از دست برود و کار مثبتی انجام نگیرد و فرهنگ همان باشد که در طول مدت سلطه رژیم فاسد کار فرمایان بی فرهنگ، این مرکز مهم اساسی را در خدمت استعمارگران قرار داده بودند... بر این اساس به حضرات آقایان محترم محمدجواد باهنر، مهدی ربانی املشی،حسن حبیبی، عبدالکریم سروش، شمس آل احمد، جلال الدین فارسی و علی شریعتمداری مسؤولیت داده می شود تا ستادی تشکیل دهند و از افراد صاحب نظر متعهد، از بین اساتید مسلمان و کارکنان متعهد و دانشجویان متعهد با ایمان و دیگر قشرهای تحصیل کرده، متعهد و مؤمن به جمهوری اسلامی دعوت نمایند تا شورایی تشکیل دهند و برای برنامه ریزی رشته های مختلف و خط مشی فرهنگی آینده دانشگاه ها بر اساس فرهنگ اسلامی و انتخاب و آماده سازی اساتید شایسته، متعهد و آگاه و دیگر امور مربوط به انقلاب آموزشی اسلامی اقدام نمایند.»

آنچه که هدف شورای انقلاب فرهنگی خوانده می شد عبارت بود از «تعیین خط مشی فرهنگی جامعه ی ایران، به طور کلی، و خط مشی نظام آموزشی کشور، از دوره ی قبل از ابتدایی تا سطح آموزش عالی، در چارچوب اسلام و حکومت اسلامی».

در حال حاضر از میان هفت تنی که به فرمان خمینی اداره ی ستاد انقلاب فرهنگی را بر عهده گرفتند دو تن (ربانی املشی پدر زن احمد خمینی و محمدجواد باهنر، ) از دنیا رفته اند. شمس آل آحمد و جلال الدین فارسی همچنان از سرسپردگان حکومت اند. حسن حبیبی، که نویسنده ی متن پیش نویس اول قانون اساسی جمهوری اسلامی هم بود، رییس بنیاد جهانشناسی است. علی شریعمداری، که وزیر فرهنگ دولت بازرگان بود، در حال حاضر نیز همچنان عضو شورای انقلاب فرهنگی است. و عبدالکریم سروش، به عنوان یک نواندیش مذهبی و اصلاح طلب سیاسی، اکنون در جمع مخالفان بخش اصولگرای حکومت اسلامی قرار دارد. جز عبدالکریم سروش، هیچ کدام از این افراد درباره آن چه که آن روزها در داخل ستاد انقلاب فرهنگی می گذشت سخنی نگفته اند. سروش بارها گفته است که وظیفه ی محوله به این شورا نه بستن دانشگاه ها بلکه اسلامی کردن دانشگاه ها برای بازگشایی آن بوده است. افراد زیادی سروش را مغز متفکر این شورا و طراح اسلامی کردن دانشگاه ها می دانند. اما بنظر می رسد که خود آیت الله خمینی در دقایق این کار دخالت مستقیم داشته است.

با نگاهی به سخنان آیت الله خمینی در سال 1359، و در جمع اعضای این شورا، می توان با اهداف و برنامه های این شورا آشنا شد. او در این سخنرانی خطاب به اعضای ستاد انقلاب فرهنگی گفته است:

«الان که شما بخواهید دانشگاه را برای پذیرفتن معلم، پذیرفتن شاگرد، مهیا کنید، یک عده زیادی چهره‌هایشان را از آنی که هستند بر می گردانند به یک چهره‌های اسلامی، و خودشان را در دانشگاه به عنوان معلم ، به عنوان - مثلاً - شاگرد، جا می‌زنند. این را باید یک فکری برایش بکنید. همه مسلمانند و همه متقی، همه با این نهضت اسلامی موافق، لکن سوابقشان را باید الان ملاحظه کرد؛ یعنی، بنا بر این باشد که یک گروه هایی [باشند] برای رسیدگی به سوابق معلم ها، به سوابق اینهایی که می خواهند مثلاً وارد بشوند، تا دوباره این مرکز تجمع افرادی [نشود] که آنجا بیایند و قضیه ی تحصیل نباشد و قضیه ی جهات سیاسی باشد و اینطور چیزها... از اولی که بناست دانشگاه باز بشود و بناست معلم پذیرفته بشود، مهم این است این معلم [هایی] که الان می‌آیند و اظهار چه می کنند و شهادت می‌دهند و می‌گویند ما مسلمان و چه و چه هستیم، به این اکتفا نشود؛ سوابق این دیده بشود که این چطور آدمی بوده است؛ چکاره بوده است؛ در دانشگاه که بوده چه می کرده، چه درس می‌داده؛ چه جور برخورد می کرده با جوان ها؛ و چه توطئه‌ها داشته یا نداشته. این مسائل خیلی باید بررسی بشود که دانشگاه وقتی باز می‌شود، یک دانشگاهی باشد که حالا صد در صد نشد، [طوری] باشد که اشخاصش اشخاص صحیح باشند. و بعد هم که باز می‌شود، یک بازرسی‌هایی لازم است به اینکه در همه جا حاضر باشند؛ برای اینکه معلمین با دانشجوها چه جور برخورد دارند و غیر برنامه ی درسی شان چه حرف ها آنجا هست؛ چه چیزها آنجا مطرح می کنند. اگر دیدند چیزهایی انحرافی است، اطلاع بدهند. و یک سازمانی باشد برای اینکه اگر هر یک از معلمین یک همچو کاری بخواهند بکنند [بررسی] بشود. اگر - مثلاً – گروه ها بخواهند در دانشگاه باز این بساط را درست کنند، حاضر باشند یک اشخاصی برای اینکه مانع از این امور بشوند.»

این دستورات در مورد آمادگی دانشگاه برای بازگشائی ـ که انسان را یاد برنامه های دستگاه های امنیتی دوران نازی ها و یا گروه های تفتیش عقاید دوران استالین می اندازد ـ مانع از آن نشد که بستن دانشگاه ها بیش از دو سال به طول انجامد. در این مدت انقلاب فرهنگی در شکل علنی خود تنها توانست در بستن دانشگاه ها و تصفیه ی اساتیدی که تن به اسلامی شدن دانشگاه ها نمی دادند موفق باشد. اعتراض های گسترده، شورش های دانشجویی، و در عین حال کشته شدن و مرگ تعدادی از اعضای شورای انقلاب (چون آیت الله طالقانی، آیت الله مطهری، جواد با هنر، قرنی، و آیت الله بهشتی) نیز سبب شد تا عمده ی کارهای این شورای ضد فرهنگ دوباره به شکلی محرمانه انجام شود: محتوای بسیاری از کتاب های درسی و علمی (از دبستان گرفته تا بالاترین رده های دانشگاهی) به دستور شورا تغییر پیدا کرد، و بسیاری از متون غیر علمی اما اسلامی در کتاب ها جای گرفت؛ بخش های زیادی از تاریخ ایران و جهان از کتاب ها حذف شد، و توجه به جهان بینی عقب افتاده و ارتجاعی و «ارزش ها» ی شریعت مندرج در توضیح المسائل آیت الله ها در دانشگاه ها به مواد درسی تبدیل شد.

شورای عالی انقلاب فر هنگی
ستاد انقلاب فرهنگی از سال 1364 بتدریج گسترش پیدا کرد و بعدها با نام «شورای عالی انقلاب فرهنگی» به کار مشغول شد. اهداف این شورا اکنون به این شکل در مراجع رسمی توضیح داده می شود:

1ـ گسترش و نفوذ دادن فرهنگ اسلامی در شئون جامعه و تقویت انقلاب فرهنگی و اعتلای فرهنگ عمومی.

2ـ تزکیه ی محیط ‌های علمی و فرهنگی از افکار مادی و نفی مظاهر و آثار غرب زدگی از فضای فرهنگی جامعه.

3ـ متحول ساختن دانشگاه‌ها، مدارس و مراکز فرهنگی و هنری بر اساس فرهنگ صحیح اسلامی، گسترش و تقویت هر چه بیشتر آنها برای تربیت متخصصان متعهد، اسلام ‌شناسان متخصص، مغزهای متفکر و وطن‌خواه، نیروهای فعال و ماهر، استادان، مربیان و معلمان معتقد به اسلام و استقلال کشور.

4ـ تعمیم سواد، تقویت و بسط روح تفکر و علم‌آموزی و تحقیق و استفاده از دستاوردها و تجارب مفید دانش بشری برای نیل به استقلال علمی و فرهنگی.

5ـ حفظ و احیا و معرفی آثار و مآثر اسلامی و ملی.

6ـ نشر افکار و آثار فرهنگی انقلاب اسلامی، ایجاد و تحکیم روابط فرهنگی با کشورهای دیگر، به ویژه با ملل اسلامی.»

و البته در طول سال های اخیر مسایل دیگری مثل مساله زنان و محدود کردن هر چه بیشتر حقوق آن ها به اهداف این انقلاب فرهنگی اضافه شده است.

از آغاز تا کنون، در این شورا تقریبا همه ی شخصیت های نام آور حکومت اسلامی، از آیت ها گرفته تا روسای جمهور و نخست وزیران و رؤسای مجلس نقش داشته اند و چهره هایی چون آقایان خاتمی، موسوی، حداد عادل، لاریجانی، احمدی نژاد، مهدوی کنی و... در بین شان وجود دارند که هر کدام مدتی عهده دار وظیفه ی تحمیل فرهنگ اسلامی بر دانشگاه ها، مراکز آموزشی ـ از کودکستان گرفته تا دانشگاه ها ـ، و کتاب های درسی و غیره بوده اند. در واقع، آن چه اکنون ساخته و پرداخته شده و ما شاهد و ناظر بر آن هستیم از دست آوردهای همه ی این آقایان بوده است.


اوج گیری دوباره سخن انقلاب فرهنگی
در این سی و یک ساله، دست آورد تمام تلاش ها برای تحقق اهداف برنامه ای به نام «انقلاب فرهنگی» حکایت از آن می کند که مفهوم انقلاب فرهنگی در نزد این حکومت چیزی نیست جز ویران کردن فرهنگ ایرانی و جدا شدن از جهان پیش رونده ی متکی بر حقوق بشر و فرو بردن مردمان ایران، و در نهایت خاورمیانه، در منجلاب حکومت های مذهبی و در نهایت ایجاد یک امپراتوری اسلامی. این اهداف، در واقع و آشکارا، معنا کننده ی همان شعار «نه شرقی، نه غربی، حکومت اسلامی» صدر انقلاب اند. اکنون کاملاً روشن شده که آن «شرقی» که منظور نظر آیت الله خمینی و نیز افرادی چون جلال آل احمد بوده تنها به حکومت شوروی مربوط نمی شده و فرهنگ هایی چون فرهنگ ماقبل اسلام ایران را هم ـ که برآمده از شرق است ـ و فرهنگ های دیگر موجود در شرق را نیز در خود جا می داده است.

اما در همین سه دهه که از عمر «انقلاب فرهنگی حکومت اسلامی» می گذرد، و با این که همه ی ارکان حکومت اسلامی، از نهادهای آموزشی و پرورشی گرفته تا سازمان هایی چون میراث فرهنگی، و در واقع همه ی نهادهای سیاسی، با تمام قوا و با پشتوانه ی ثروت عظیم برگرفته از منابع طبیعی کشور، بر اساس اهداف و خواست های انقلاب فرهنگی سرچشمه گرفته از تفکرات آیت الله خمینی، کار کرده و به خرمن دانش و فرهنگ سرزمین مان آتش بی خردی و خرافات زده اند، امروز، در پی ظهور جنبش آزادی خواهانه ی مردم ایران در سال گذشته، روشن شده است که زمانه ی ما نه زمانه ی خلفای عباسی است و نه حتی دوران امپراتوری عثمانی. چرا که رهبری جهان اکنون در دست های بی تبعیض رسانه هایی است که با مغزهای سرشار از خرد و اندیشه و با اصول برگرفته از حقوق بشر کار می کنند و می توانند از فراز سر انقلاب های مسخره ی فرهنگی آقایان چنان بگذرند و بر جان و روان و اندیشه های جوان چنان فرود آیند که کارایی اش برای ذهن های منجمد گردانندگان حکومت اسلامی قابل درک نیست.

و چنین است که امروز ـ سی سال از آن انقلاب گذشته ـ رهبران حکومت اسلامی تازه وحشت برشان داشته است. آنها فکر می کنند که شاید تا کنون در کار بستن درهای آگاهی و دانش به روی مردمان چنان کوتاهی کرده اند که ناگهان میلیون ها پیر و جوان و زن و مرد به خیابان ها ریخته و ابتدا از حق طلبی و سپس از آزادی و حکومت ایرانی ِ مبنی بر جدایی حکومت از مذهب سخن می گویند. و به دنبال این وحشت است که رهبر حکومت اسلامی، در چهارم شهریور 88، رسماً اعلام کرده است که آموزش علوم انسانی را باید از لیست آموزش دانشگاه ها حذف کنند. او تحصیل سه میلیون و نیم دانشجو در رشته های علوم انسانی را «نگران کننده» توصیف کرده و آن را موجب تردید در مبانی دینی و اعتقادی دانسته است. بلافاصله رییس قوه قضائیه نیز علوم انسانی را با آموزه های دین اسلام مغایر دانسته و تاکید کرده که «وجود علوم انسانی با پیش فرض های غیر الهی در کشوری اسلامی بی معناست.»

به راستی چه چیز این جماعت را می ترساند؟ این که اسلام در خطر است؟ و اصولاً آیا براستی مساله انقلاب فرهنگی از روز اول برای حفظ اسلام یا گسترش اسلام بوده یا برای بوجود آوردن امپراتوری اسلامی؟ هراس آخوندها و دانشگاهیان طرفدار حکومت اسلامی هر دو نشان می دهد که چگونه عاقبت پس از سی سال زدن و کشتن و تزریق خرافات سرهاشان به سنگ خورده است.

نگاه کنید به گفته های این دو نمونه از طرفداران حکومت اسلامی؛ یکی «شهریار زرشناس»، استاد دانشگاه و تربیت شده در ستاد انقلاب فرهنگی، که با کلماتی مهجور جنبش آزادی خواهانه را این گونه توصیف می کند: «به نظر من، جریان فتنه در حوادث اخیر اضلاع مختلفی داشت، ضلع اول آن جاسوس ها و عوامل بیگانه بودند که نهایت تلاش خود را در به آشوب کشاندن و حمایت مالی و نظامی از این جریان به خرج دادند. ضلع دیگر آن خواص فریب خورده بودند که البته بعضی از ایشان همچنان بر رفتار خود لجاجت می کنند. اما اکثر خواص از جریان فتنه فاصله گرفتند. ضلع سوم، هجوم همه جانبه و تمام عیار نظام رسانه ای امپریالیستی بود که در تمام تاریخ پیدایی رسانه مدرن کاملا بی سابقه بود» و سپس به اصل مطلب که پیدایش طبقه ی متوسط مدرنی است که به جدایی مذهب از حکومت رسیده پرداخته و می گوید: «اما به نظر من مهمترین ضلع این مربع ظهور یک طبقه ی سرمایه داری سکولار و نیز تقویت و گسترش فوق العاده ی کمی و کیفی طبقه ی متوسط شبه مدرن است. این طبقه ی متوسط شبه مدرن (به ویژه لایه های مرفه آن) زیر چتر سرمایه داری سکولار عملاً به پیاده نظام فتنه بدل شدند.»این گفته ها یک نکته ی اساسی را هم ثابت می کند و آن اینکه نه تنها انقلاب فرهنگی آقایان با شکستی سخت مواجه شده است بلکه خود انقلاب اسلامی شان هم اکنون در خطر فروپاشی به دست کسانی است که در دبستان ها و دبیرستان ها و دانشگاهی زیر پوشش «انقلاب فرهنگی» بزرگ شده اند و اکنون منکر کلیت این نظام هستند.»

استاد دانشگاه همراه حکومت حتی تاب تحمل اولین کوشندگان ستاد انقلاب فرهنگی خودشان را هم ندارد و می گوید که: «خیانت کسانی چون سروش به انحراف کشاندن مسیر حرکت انقلاب فرهنگی، ساختار فرهنگی غربزده شبه مدرن، مجدداً بر نظام آموزش عالی کشور حاکم شده و از انقلاب فرهنگی چیزی بر جای نمانده است» و سپس می فرماید که تنها راه نجات از این وضعیت یک فرمول عملی دارد و آن اینکه باید «به مهمترین سنگر اسلام که ولایت فقیه باشد متوسل شد و در پاسداری و تقویت آن کوشید»

همچنین، محمد صادق حائری، عضو مجلس خبرگان رهبری و تربیت شده ی حوزه، به نوعی همین حرف را، با زبان حوزه ای، تکرار می کند: « «امروز شیطان و یهود از راه علوم انسانی وارد دانشگاه می‌شوند و مسائل را علمی می‌کنند و از این راه فساد خودشان را عملی می‌کنند... این‌ که اروپا لائیک را انتخاب می‌کند چاره‌ای ندارد چون نمی‌تواند اختلافات مذهبی را حل کند و انتخاب لائیک برای عبور از اختلافات مذهبی است، آنها که نمی‌توانند حکومت مذهبی داشته باشند.» و او نیز راه حل را در چسبیدن به مقام رهبری می بیند و می گوید: «باید به فرموده ی مقام معظم رهبری علوم انسانی ما از قرآن نشات بگیرد و همه باید کمک کنیم تا این کار انجام شود». یعنی برای طرفداران انقلاب فرهنگی حکومت اسلامی چه ملا و چه فکلی تنها راهی که باقی مانده است خشونت است، و سرکوب کردن و دیکتاتوری ولایت فقیه.

اما آنچه که پیش می رود و متوقف نمی شود سیل خروشان میلیون ها دانشجو و متخصص و دانش آموخته ای است که از همین دانشگاه های زیر تسلط «انقلاب فرهنگی » بیرون آمده و در خیابان ها جاری می شوند تا درس هایی را که خود، و به دور از ارزش های تحمیلی حکومت اسلامی، از جهان پیش رونده آموخته اند به جهانیان پس بدهند و پیروزی گریزناپذیر دانشگاه را بر انقلابی از بن پوسیده و عقب افتاده اعلام کنند.

24 جولای 2010

shokoohmirzadegi@gmail.com


کلمات کلیدی: شکوه میرزادگی
 
 
 
 

Share |