باز آمدم چون عید نو، تا قفل زندان بشکنم!

شکوه میرزادگی


یادداشتی در آستانه سال 2011

باز آمدم چون عید نو، تا قفل زندان بشکنم!

زهر تلخ دیکتاتوری و نبود آزادی در سرزمینی که در آن زاده می شویم و رشد می کنیم آن چنان مسموم کننده است و آن چنان بر جان و روان ما اثر می گذارد که زخم اش حتی اگر سرزمین مان را ترک کنیم یا، دقیق تر بگویم، ناچار شویم از آن بگریزیم، همچنان با ما می آید و، به خصوص بیش از همیشه، در لحظه های شادمانی، آرزوی طلوع خورشید آزادی در زادگاه مان را در ذهن بیدار می کند. این گونه است که این روزها من نیز بیش از همیشه به آزادی فکر می کنم؛ همان گوهر یگانه ای که از سرزمین ما دزدیده شده است.

این روزها، در سرزمینی که اکنون در آن زندگی می کنم، و در واقع وطن دوم من شده، شور و نشاطی انسانی می جوشد. از کنار هر خانه ای که رد می شوی پنجره اش روشن است. و درختی سبز در میان چراغ ها و نوارهای رنگی و عروسک های شاد تماشایت می کند؛ درختی که سبزی اش را حتی یخ نتوانسته بشکند.

در آستانه ی سال نوی میلادی هستیم، با آیینی کهن، اما آن چنان نو، که اکنون تقریباً در بیشترین کشورهای جهان گرامی اش می دارند و دیگر چندان ربط خاصی با هیچ مذهبی ندارد، حتی اگر سال نوی مسیحی اش بخوانند؛ آیینی که میلیون ها میلیون انسان، برکنار از همه ی رنج ها و دردهای بشری شان، در کنار هم آن را برگزار می کنند و هر یک به سبک و مدل خویش در آن به جشن و پایکوبی می پردازند ـ به امید این که در سال نو، جهان روی بهتری ببیند و به آرامش و شادمانی و صلح بیشتری برسد.

این جا، مثل سرزمینم، در خانه ی ما هم «درخت سبز یلدا» کنار پنجره نشسته است. بر آن مروارید و گل و چراغ و پرنده آویزان کرده ام، و خورشیدی هم بر بالاترین شاخه اش نشانده ام. اما همین درخت هم که نشانه شادمانی و طراوت و نو بودن است به یادم می آورد که در زادگاهم هنوز آزادی گم شده ای است که در بالای فهرست خواستن ها و آرزوها قرار دارد.

چقدر مراسم شروع سال نو در این کشورها زیباست! به معنای واقعی «عید» یا «جشن» است. آدم ها، بی مذهب و با مذاهب مختلف، ملیت های مختلف، نژاد و رنگ و مرام و عقیده های مختلف، شب هنگام به خیابان ها می ریزند و در کنار هم منتظر آمدن سال تازه یا «عید نو» ای می شوند که بی هیچ تأخیر و پیمان شکنی از راه می رسد و دریچه های شادمانی را بروی مردمان باز می کند. و آن گاه که سال نو از قلب ها سر می کشد، مردمانی شاد و آزاد بوسه بر لب ها و گونه ها و چهره های یکدیگر می زنند تا نو سال را با عشق، مهر و مهربانی آغاز کنند.

و برایم دردناک تر از همیشه این واقعیت است که اکنون روز بروز بیشتر روشن و قطعی می شود که همه ی مراسم این روزهای جشن و سرور و درخت و بسته های هدیه و مهربانی و نور از آیین های مهر و میترایی ما گرفته شده اند؛ اما از این همه اکنون فقط برای ما حسرتش باقی مانده است.

همسایه ها و دوستانم برای هم شیرینی، مرباهای خانگی، بسته های هدیه، گلدان گل و کارت های رنگارنگ می برند. من اما از تماشای شادمانی شان به یاد آزادی گمشده در سرزمین ام می افتم و به یاد دوستانی که در همین لحظات و روزها در زندان های بی پنجره و نور نشسته اند، و کسی نمی تواند سبزی شان را تماشا کند. نشسته اند و به در بسته و قفل سنگینی نگاه می کنند که می دانند تنها آزادی می تواند آن را بشکند؛ همان آزادی که همیشه چون عیدی نو، جشنی تازه و انسانی، در سرزمین های خوشبحت طلوع می کند.

در این سال های بلند دوری از زادگاهم که در سرزمین های مختلف گذشته، دریافته ام که رابطه ای شریف بین آزادی و شادمانی وجود دارد. هر جا آزادی هست، جشن و شادمانی می روید و هر جا بند و زندان است اندوه و عزا تار می بندد. اصلاً آزادی خود شادمانی است؛ و بی آزادی همه ی شادی ها دروغین و پوچ اند.

در آستانه ی سال نو ی جهانی هستیم. در آستانه ی یازدهمین سال از قرن بیست و یکم.

مردمانی که لباس آزادی بر تن دارند، با نور و خنده و رقص شادمانی به پیشواز سال نو می روند و من، شهروندی آمده از سرزمینی دیکتاتورزده، بیش از همیشه به یاد گمشده ی سرزمینم و در آرزوی شکستن قفل ها و درهای گشوده بر تاریکی و انزوا یش نشسته ام و به شادمانی هایی می اندیشم که دیدارش را از مردمان سرزمینم دریغ داشته اند.

سال نو 2011 میلادی
shokoohmirzadegi@gmail.com

/ 1 نظر / 8 بازدید

از این همه غرغر خسته نمی شی ؟ از این همه دروغ ؟ از خودت خسته نمی شی ؟