در محکمهء اسلامیست های سبز

اسماعیل نوری علا

در پی این پرسش که: «آقای نوری علا به دنبال چیست؟»، از خود می پرسم که من براستی به دنبال چیستم که برخی از اشخاص را اینگونه برآشفته می کند؟ و آیا براستی اگر توانستم به این پرسش پاسخ در خوری دهم آنگاه خیال این برآشفتگان راحت خواهد شد و یا، نه، این پرسش فقط بهانه ای است در راستای طرح پرونده ای علیه جستجوی من برای آنچه که پرسشگر خود به روشنی می داند که چیست؟ مقاله ای که هفتهء پیش با همین عنوان پرسش گرانه منتشر شده، اگرچه با یک پرسش آغاز می کند اما پی یافتن پاسخی برای آن نمی رود و فقط می کوشد از طریق ادعانامهء دادستانی پریشان گوی و درهم نویس، که فقط به درد دادگاه های اسلامیستی می خورد، حکم ممنوع القلمی مرا از دادگاه بگیرد...
esmail@nooriala.com

دوستان نادیدهء ارجمندم در «گویا نیوز» چهار سالی بیشتر است که هر جمعه نوشتهء مرا در سایت پر خوانندهء خود منتشر می کنند و تا کنون نیز، جز یک بار که بنظر شان مطلبم با سیاست حرفه ای (و نه مواضع سیاسی) شان نمی خواند، ضمن انتشار آن، به من تذکر دوستانه هم نداده اند. در عین حال، آنها، با کمال بی طرفی، آنچه را هم که در پاسخ برخی سخنانم به دست شان رسیده منتشر کرده اند؛ اما نمی دانم پر کاری من یا کم کاری مخالفان نظرات من موجب گردیده که برخی ها یک باره خشمگین شده و از «گویا نیوز» خواسته اند تا، اگر نمی توانند از انتشار مطالب من خودداری کند!، از این پس لااقل در برابر هر مقالهء من مطلبی را هم در رد آن بیاورد تا «موازنه برقرار شده» و «از زیان هائی که من به سکولاریسم می زنم!» جلوگیری شود.
بی اختیار یاد شرطی که حکومت اسلامی در سال های بعد از انقلاب برای ناشران گذاشته بود می افتم که: «کتاب های نوشته شده در قبل از انقلاب (مثلاً، دو قرن سکوت زرین کوب یا آثار تاریخدانان در مورد تاریخ اجتماعی ایران) در صورتی قابل تجدید چاپ اند که نویسندگان حکومتی در زیر هر صفحه از کتاب زیرنویس گذاشته و از نقطه نظر اسلامی مطالب نویسنده را در جا رد کنند!»
من البته مانعی در اجرای این پیشنهاد نمی بینم و موافقم که در زمینهء مطالبی که هر هفته طرح می کنم تعادلی ایجاد شود و نظرات مخالفان نیز منعکس گردد. این گوی و این میدان. مطمئنم که گردانندگان گویا نیوز نیز مشکلی با این کار ندارند ولی اگر این کار تحقق نیافت تقصیر من نیست. منتقدان هم بهتر است کمی بخود زحمت بدهند تا یک وقت ملت ایران فریب حرف های مرا نخورد.
اما در پی این پرسش که: «آقای نوری علا به دنبال چیست؟»*، از خود می پرسم که من براستی به دنبال چیستم که برخی از اشخاص را اینگونه برآشفته می کند؟ و آیا براستی اگر توانستم به این پرسش پاسخ در خوری دهم آنگاه خیال این برآشفتگان راحت خواهد شد و یا، نه، این پرسش فقط بهانه ای است در راستای طرح پرونده ای علیه جستجوی من برای آنچه که پرسشگر خود به روشنی می داند که چیست؟
مقاله ای که هفتهء پیش با همین عنوان پرسشگرانه منتشر شده، اگرچه با یک پرسش آغاز می کند اما پی یافتن پاسخی برای آن نمی رود و فقط می کوشد از طریق ادعنامهء دادستانی پریشان گوی و درهم نویس، که فقط به درد دادگاه های اسلامیست ها می خورد، حکم ممنوع القلمی مرا از دادگاه بگیرد، چرا که مضمون پیشنهاد او این است که «اگر نوشته هائی دریافت کردید که نظرات آقای نوری علا را به چالش می کشند و آن را قابل انتشار می یابید، حداقل برای مدتی آن نوشته را در سمت چپ مقالهء ایشان، در ابتدای ستون "در همین زمینه" منتشرکنید»؛ و ـ من اضافه می کنم که ـ «اگر هم پیدا نشد لابد از انتشار مقاله های بی پاسخ ایشان خودداری فرمائید». این البته دلیل خانه نشینی فعلی «فاطی» خانمی است که چادر ندارد؛ والا طرز تفکر همان است که حکومت اسلامی، در رسیدن به اقتدار، انجام می داد ـ بی آنکه کتمان کنم که من از هرگونه واکنش انتقادی، بهر صورت که باشد، سخت استقبال می کنم و انتقاد را دانشگاه هر نویسنده و متفکری می دانم.
اما، حال که در عالم واقعیت پرسشی در کار نیست، ببینیم که نویسندهء پرسشگر چه حرف حسابی دارد. و در بادی امر چنین بنظر می رسد که مشکل ایشان با دو اصطلاحی است که من در نوشته هایم بکار می برم و ایشان از قیافهء آنها خوشش نمی آید. پس بد نیست اندکی به این دو «اصطلاح تکفیری» بپردازیم.
نخستین اصطلاح «سکولاریسم نو» است. نویسندهء ظاهراً پرسشگر می گوید: «هرچند هنوز در مورد معنی و تعریف دقیق واژه یا مسلک سکولاریسم اختلاف نظرهایی وجود دارد، اما به هرحال می توان به تعریف هائی از آن در بسیاری از واژه نامه ها و دایره المعارف ها دست یافت. ولی آیا "سکولاریسم نو"، که قاعدتاً معادل انگلیسی آن باید Neo Secularism یا New Secularism باشد، هم مانند سکولاریسم مفهومی تعریف شده است؟ برای پاسخ به این سؤال کافی ست سری به Google بزنید و دو واژهء فوق را جستجو کنید. در بالای صفحهء نتایج جستجو ابتدا لینک مربوط به سایت آقای نوری علا را می بینید و بعد از آن هم مقاله ای به قلم ایشان در بارهء سکولاریسم نو!! لینک های بعدی هم نوشته های مختلفی را مشاهده خواهید کرد که در آنها احیاناً واژه های فوق وجود دارند. به این ترتیب می توان به این نتیجه رسید که اصولاً "سکولاریسم نو" توسط خود آقای نوری علا ابداع یا اختراع شده است! اگر چنین نیست من از همین جا از آقای نوری علا خواهش می کنم نوشته یا مقالهء جامعی در بارهء «سکولاریسم نو» را به من و سایر طرفداران سکولاریسم معرفی کنند که البته مستقل از ایشان و سایت شان به نگارش درآمده باشد!»
یاللعجب! من خیال می کردم که اگر سال ها است در کشور یک نویسندهء ایرانی چیزی بیش از آفتابهء اسلامی به ثبت اختراعات نرسیده، او حداقل حق دارد در حوزه های «غیر تکنولوژیک!» برای بیان حرف و نظر خود دست به ابداع و اختراع واژه و اصطلاح بزند. نمی دانستم که ما ایرانی ها حق این کارها را هم نداریم و اکنون که «سکولاریسم نو» در واژه نامه ها و دائرة المعارف ها دارای نعریفی نیست و در گوگل هم نمی شود درباره اش مطلبی جز مقالات من پیدا کرد، کار برد آن از جانب من ممنوع است و من حق ندارم در حوزهء اندیشه، حتی در حد مصرف واژه هایم در نوشته های خودم، دست به اختراع و ابداع بزنم. من البته آگاهم که «ابداع» در اسلام عزیز با «بدعت» همریشه است و این عمل در نظر اسلامیست ها «مکروه» و «مزموم» شمرده می شود؛ اما نفهمیدم که در نظر یک مدعی «سکولار بودن» گناه واژه سازی در چیست؟ براستی ما چرا خود را اینقدر حقیر و بیچاره می شماریم که بخود حق نمی دهیم اگر فکر نوئی به سرمان آمد برای بیانش دست به واژه سازی بزنیم و تنها کار مان مصرف برساخته های نویسندگان واژه نامه ها و دائرة المعارف هائی نباشد که خود، در هر تجدید چاپ، هزاران واژهء جدید را که در زبان علمی و محاوره آفریده شده اند بر گنجینهء خود می افزایند؟
در عین حال، کار من در صورتی موجب اغتشاش ذهنی می شد که خود، در پی ابداع ترکیب «سکولاریسم نو»، دست به تعریف و تعریض آن نزده بودم حال آنکه یکی از ایرادهای وارد شده به من آن است که در این مورد راه افراط را پیموده ام و، در چهار سال اخیری که نشریهء سکولاریسم نو را منتشر می کنم، از راه تولید ده ها مقاله و کتاب و سخنرانی و برنامهء تلویزیونی، کوشیده ام معنای این ترکیب را حتی به کم سواد ترین مخاطبانم هم شیرفهم کنم؛ اما حالا می فهمم که راه خطا رفته ام چرا که پرسشگر نازک بین ما می گوید: «من از همین جا از آقای نوری علا خواهش می کنم نوشته یا مقالهء جامعی در بارهء "سکولاریسم نو" را به من و سایر طرفداران سکولاریسم معرفی کنند که البته مستقل از ایشان و سایت شان به نگارش درآمده باشد!»
ایشان سپس یک پله بالاتر رفته و بی رحمانه می افزایند که: «آقای نوری علا بوضوح می پذیرد که آنچه در مورد "سکولاریسم نو" می گوید، "تجدید نظر و نوآوری" است و یادآوری می کند که این کار او تاکتیکی نیست!» و من، وقتی به این گناه کبیره فکر می کنم، تمام پیکرم به رعشه می افتد و یاد اصطلاح «تجدید نظر طلبی» در اردوگاه استالینیست ها و عاقبت کارشان می افتم (آنها می گفتند که، مثلاً، مائوئیست ها "رویزیونیست" اند!).
باری، اگرچه می توانم ده ها مطلب فرنگی را بر روی همین اینترنت معرفی کنم که در آنها به اصطلاح «نیو سکولاریزم» پرداخته شده (هرچند که اکثر آنها به احتجاجات فلسفی ـ مذهبی می پردازند و یافت نشدن شان احیاناً بدان خاطر بوده که منتقد کار کردن با گوگل را بخوبی بلد نیست)، و اگرچه می توانم از مخاطب کنجکاو بخواهم که با استفاده از تکمهء «جستجو» این ترکیب را بیشتر تعقیب کند تا ببیند که جز مقالات من با ده ها مقاله به زبان فارسی روبرو خواهد شد که این اصطلاح را به معنائی که من پیشنهاد می کنم بکار برده اند، اما دریغم می آید که مدال ابداع و اختراع این «مفهوم / واژه» را به سینهء خود نزنم و تا جمعه های دیگر تفرج کنان به گردش نروم.
پس، در فضای همین تشبیه مقالهء منتقدم به یک دادگاه، خطاب به این پرسنده و گوینده می گویم که: «بله، آقای دادستان، من این گناه را می پذیرم و به کردهء خود اقرار می کنم. حال، چیست فرمان شما؟ این جرم در دفتر شما چه مجازاتی دارد؟»
اما، خوش خیالی است اگر تصور کنم که اتهام من تنها این نوآوری مکروه است. نه، قضیه از این هم بیخ دار تر به نظر می رسد. دادستان محترم، یکباره به قلب «جنایت» نزدیک تر می شود و می گوید: «تا اینجای کار نمی توان به نوشته ها و "جمعه گردی" های آقای نوری علا ایراد اساسی گرفت. هر کسی حق دارد در بارهء مفهومی بحث کند، در مورد آن به چالش بپردازد و حتی مفهوم جدیدی را پبشنهاد کند، حتی اگر آن مفهوم نو مورد استقبال چندانی قرار نگیرد. اما صحبت بر سر این است که آقای نوری علا با این کار خود را از هر قیدی آزاد می سازد تا تحت عنوان "سکولاریسم نو" جنبش آزادیخواهانهء مردم ایران را آن گونه که دلش می خواهد "تحلیل" کند و در این راه از هرگونه برچسب زنی، تخطئه و گاهی دشنام به نقش آفرینان جنبش سبز ابائی نداشته باشد».
ایشان توضیح نمی دهد که آن «قید» کدام است که در تحلیل جنبش سبز نباید خود را از آن خلاص کرد؛ اما می گوید که آن «قید» باعث می شود که آدمی «آن گونه که دلش می خواهد "تحلیل" نکند!» قید جالبی است و حق بود در نحوهء تشکل و اعمال آن هم نکاتی را راهنمائی می کردند تا تحلیل گران معصوم دیگر بی هوا خود را از دست آن خلاص نکنند.
باری، بدین سان پی می بریم که اتهام اصلی من نه «ابداع اصطلاح سکولاریسم نو» که استفادهء ابزاری کردن از آن علیه «نقش آفرینان جنبش سبز» است. اما اینکه این استفادهء ابزاری از سکولاریسم نو چگونه انجام می گیرد جائی در «ادعا نامه» ندارد و آقای دادستان حتی توضیح نمی دهد که اختراع «سکولاریسم نو» چگونه باعث شده که من از آن «قید» کذائی خلاص شده ام تا «جنبش آزادیخواهانه مردم ایران را آن گونه که دلم می خواهد تحلیل کنم». و، در عین حال، معلوم هم نیست که من از کی موظف شده ام که این جنبش را آنگونه که دل آقای دادستان می خواهد به تحلیل بکشم. ایشان متأسفانه هنوز زندان و داغ و درفش ندارند تا «دلخواه خود» را به نویسندگان سرکش حالی کنند.
اما «تحلیل» به کنار، نکته در این است که من، از طریق آزاد شدن از آن «قید» مرموز قادر گشته ام که نسبت به «نقش آفرینان جنبش سبز» به «برچسب زنی، تخطئه و گاهی دشنام» بپردازم.
بله، محاکمه، جدی جدی، دارد به مراحل خطرناکی کشیده می شود. یعنی، هنوز «نفش آفرینان» مورد علاقهء آقای دادستان به قدرت نرسیده، کسانی از جانب شان دست به محاکمهء منتقدان زده اند، و با مهارت تمام مشغول نشان دادن این نکتهء ظریف اند که «سکولاریسم نو» نه برای بیان یک اندیشهء سیاسی که برای «برچسب زنی، تخطئه و گاهی دشنام» به مقام معظم رهبری نقش آفرینان جنبش سبز ابداع شده است.
حال باید دید که این «برچسب زنی، تخطئه و گاهی دشنام» چگونه و از چه طریقی انجام می شود؟ از نظر ایشان، نخست از طریق مطرح کردن «تئوری توطئه» (که البته نقش ایدهء سکولاریسم نو در این طرح چندان مورد عنایت آقای دادستان قرار نگرفته و آن مقوله به راحتی به طاق نسیان سپرده می شود).
البته انصاف حکم می کند که همین جا اقرار کنم که من از پیش از انجام انتخابات خرداد 88 به این نتیجه رسیده بوده ام که چون تنها بدیل حکومت اسلامی یک حکومت سکولار است، و این نکته را اسلامیست ها (چه بنیادگرا و چه اصلاح طلب) زودتر از روشنفکران بی اعتقاد به حکومت مذهبی دریافته اند، همگی شان مجدانه در پی نفی ضرورت و فواید یک حکومت غیرمذهبی در ایران هستند. حتی چند بار جرأت کرده ام که از «نقش آفرینان جنبش سبز» مطالبی را هم در این راستا نقل کنم و، مثلاً، این نکتهء نغز آقای محمد خاتمی را به یاد خوانندگانم بیاورم که بارها خطاب به یاران شان گفته اشده که: «اصلاحات می‌‏خواهد شرایطی که باعث استقرار سکولاریسم می‌‏شود بوجود نیاید». آقای دادستان هم همین را از سخن من فهمیده اند اما بنظر مبارک شان رسیده که اینگونه سخنان با خواستاری حکومتی سکولار منافاتی ندارد و منشاء ایراد و نقد من نوعی «دائی جان ناپلئونیسم» است. مثلاً، آنجا که ایشان از من چنین نقل می کند که گفته ام: «یک جریان تقریباً نامرئی اما مهم حضور دارد و آن کوشش همهء اسلامیست ها، چه اصول گرا و چه اصلاح طلب، چه نشسته در قدرت و چه گرفتار کنج زندان کودتاچیان، است برای جلوگیری از مطرح شدن "خواستاری حکومت جدا از مذهب و ایدئولوژی" ـ که من از آن با عنوان "سکولاریسم نو" یاد می کنم».
بفرمائید، دم خروس را می بینید؟ از این واضح تر هم می شود خیالاتی شدن کسی را نشان داد؟ آن هم در سرزمینی که گویا همهء «نقش آفرینان جنبش سبز» کار و بارشان را رها کرده اند تا حکومتی سکولار را در ایران مستقر کنند، و لابد اگر هم علیه آن حرف می زنند برای آن است که «علی آقا رهبر» از نیات انسانمدارانه و سکولار آنها بوئی نبرد.
در اینجا، آقای دادستان، که کمی شوخ هم تشریف دارند، اظهار لحیه می کنند که: «یعنی در پشت صحنهء هر آنچه در ایران رخ می دهد، همه به زندان افتادن های آزادی خواهان، کشته شدن شان، شکنجه شدن شان، مورد تجاوز قرار گرفتن شان، همه و همه یک "جریان نامرئی" وجود دارد که فقط یک هدف دارد. این که نگذارد "سکولاریسم نو" آقای نوری علا مطرح شود!!» (لابد خندهء رئیس دادگاه و تماشاچیان!)
اما این نکته را نمی فهمم که اگر سخنان من باد هوا و خیالات است این آقای دادستان چرا اینقدر جوش آورده و در مورد من برای حکومت آیندهء «نقش آفرینان جنبش سبز» پرونده سازی می کند؟ شاید خیال می کند آن کشته ها و شکنجه شده ها و تجاوز دیده ها آنقدر خنگ بوده اند و هستند که نفهمند من پرت و پلا می گویم و هدف «نقش آفرینان جنبش سبز» چیزی جز استقرار حکومتی سکولار در ایران نیست و لذا ممکن است، خدای نکرده، با پیکرهای پرشیده شان از رهبران داهی خویش دوری کنند و به راه سکولاریسم نوی ابداعی من بیایند.
بگذارید باز هم اقرار کنم: با سکولاریسم نو و بدون آن هم، من رهبری سراپا خطای «نقش آفرینان جنبش سبز» را دلیلی بر نفله شدن این همه جان جوان می دانم. نیز اقرار می کنم که حضور «نقش آفرینان جنبش سبز»، چه در داخل و چه در خارج کشور، را حضوری حساب شده و با پشتوانهء مالی وسیع و همدلی برخی از حکومت های غربی دانسته ام که، متأسفانه، بخاطر خشونت سبع حاکمان بنیادگرای اسلامی عقیم مانده است. هرچند که خوشحالم از اینکه همین سرکوب موجب شده تا جنبش سبز به سرعت رادیکالیزه شده و عنان اش از دست «نقش آفرینان جنبش سبز» در رفته باشد، آن سان که برای کلاه آنها تا اطلاع ثانوی پشمی باقی نماند. اما برای این اظهار نظر نیز نیازی به اختراع سکولاریسم نو نبوده است.
اما سیل اتهامات ادعانامه سر پایان ندارد. اعتقاد به توطئه کم بود؟ اتهام بعدی چون پتک فرود می آید. جرم دیگر من پیشنهاد واژهء «انحلال طلبی» بجای «براندازی» است. من اظهار نظر کرده ام که چون کیقیت مبارزه با حکومت اسلامی را خود حکومت با رفتارش نسبت به مخالفان تعیین می کند، ما نباید خودمان را سرگرم بحث در «روش» مبارزه کنیم و لازم است که بیشتر به «هدف» آن بپردازیم؛ هدفی که چیزی جز پایان دادن به حکومت اسلامی و لغو قانون اساسی آن نیست؛ و استفاده از اصطلاح «انحلال طلبی» در این راستا است که توجه ما را از روش (مثلاً بی خشونت / با خشونت) به مقصد اصلی مان معطوف می کند.
آقای دادستان، که در طول ادعانامه تیزهوشی خود را بصورت دایم التزایدی از دست می دهد، از این استدلال چنین می فهمد که: «به زعم آقای نوری علا کافی است به جای "براندازی" از واژهء "انحلال طلبی" و "دولت در سایه" استفاده کنیم ـ که نه بر خلاف قانون اساسی است و نه قابل تعقیب جزائی ـ [و] بعد هر کار که دلمان خواست می توانیم بکنیم!!»
ایشان حتی این را نمی فهمد که روی خطاب من در زمینهء «انحلال طلبی» تنها با مبارزان خارج کشور است و کسی از «نقش آفرینان جنبش سبز» توقع اینگونه خطر کردن ها را ندارد. اما، در عین حال، «ایجاد دولت سایه» (و نه «حکومت سایه») در هیج کجای دنیا جرم نیست و هر دسته و گروه و حزبی که در بازی سیاسی شرکت می کند می تواند برای روزی که به قدرت می رسد یک «دولت سایه» معرفی کند. همانگونه که، مثلاً، آقای کروبی در جریان مبارزات انتخابی خود معاون رئیس جمهور و وزیر امور زنان اش را معرفی کرد.
اما هنوز نفسم از این دفاع جانانه بجا نیامده که آقای دادستان اتهام بعدی را مطرح کرده و می گوید: «اما استفاده از واژهء "انحلال طلبی" به نظر آقای نوری علا اولین گام است. وی گام بعدی را "آلترناتیوسازی" و تشکیل "دولت در سایه" می داند که طی چندین جمعه گردی در مورد آن توضیح می دهد و سر انجام در جمعه گردی 26 آذر 89 خود "برنامه" ی پیشنهادی خود را برای ساختن یک آلترناتیو و "انحلال جمهوری اسلامی" ... اعلام می کند».
می بینم که لحن دارد عوض می شود، جدی می شود، و نمایشی که در ذهنم به یک دادگاه واقعی تشبیه شده براستی، و در واقعیت ِ جاری بر روی صفحات اینترنتی، در حال رخ دادن است. می توانم چشم بر هم نهم و «دادگاه» را مجسم کنم که در آن مرا، با لباس خواب و دمپائی «اسلامی» سبز، میان جمعیتی غریبه نشانده اند و ما همگی به سخنرانی قضائی ـ امنیتی دادستان محترم گوش سپرده ایم. و او، با لذتی شرلوک هولمزی، هر لحظه مچ گیری جدیدی را به نمایش می گذارد؛ تا عاقبت ـ نیشخند پیروزی بر لب ـ از افراد حاضر در محکمه بپرسد:
«آیا قضیه به همین سادگی است؟ آقای نوری علا آیا واقعاً این قدر ساده اندیش است یا این که با مطرح کردن این گونه پیشنهادها، به گفتهء خودمانی، همه را سرکار گذاشته است؟!!»
از این گیج و غافلگیر کننده تر نمی شود: چرا آدم یا باید ساده اندیش باشد و یا بکوشد تا همه را سر کار بگذارد؟ آیا گزینهء سوم و چهارم و چندمی وجود ندارد؟ چرا این جاعل سکولاریسم نو می خواهد، بی هیچ ساده اندیشی و در نهایت زرنگی، همه را سر کار بگذارد؟ بگذارد که چه بشود؟
باید صبر داشت. آقای دادستان ورق آس را برای آخر بازی نگاه داشته است: «بله، حق با آقای نوری علاست وقتی می گوید که طرفداران سکولاریسم در ایران کم نیستند. نگارنده هم از طرفداران سکولاریسم است(!). ولی (رو به متهم می کند) شما آقای نوری علا با این سکولاریسم نوئی که مطرح می کنید، به سکولاریسم واقعی صدمهء بزرگی می زنید!»
نفس ها در سینه ها حبس می شود. همهء چشم ها به دهان دادستان دوخته شده تا دربارهء این «صدمهء بزرگ» توضیح دهد. و او، مغرورانه، نگاهی به همه سوی سالن می اندازد، حمایل دادستانی را روی شانه هایش جابجا می کند، سرفهء کوچک و ملیحی را با کلماتش در هم می آمیزد و می گوید:
«آخر سکولار بودن به این معنی نیست که بی محابا بر هرچه و هر که مذهبی است، یا گرایش هائی از دین و مذهب دارد، بتازید و به این بهانه هرچه دلتان خواست بگوئید!»
صحیح! تازه گوهر اتهامم را می فهمم: سکولاریسم نو را اختراع کرده ام، مدعی شده ام که جنبش سبز هم به گوهر سکولار است، و پیشنهاد کرده ام که باید راهی پیدا کنیم تا حکومت اسلامی منحل شود و برای این کار سفارش کرده ام که در خارج کشور یک آلترناتیو سکولار بوجود آوریم؛ اما اصل قضیه هیچ کدام اینها نیست. خود آقای دادستان هم سکولار از آب درآمده است. حالا روشن می شود که خیانت اصلی من آن بوده که «بی محابا بر هرچه و هر که مذهبی است، یا گرایش هائی از دین و مذهب دارد، تاخته ام و به این بهانه هرچه دلم خواسته گفته ام».
یکباره چهار سال گذشتهء عمرم جلوی چشمم، همچون بر پردهء سینما، رژه می روند. خودم را می بینیم که شب ها و روزهای دراز روبروی کامپیوتر یا جلوی دوربین نشسته و مطالبی را نوشته و گفته ام که هدف اش لطمه زدن به «نقش آفرینان جنبش سبز» بوده است، آن هم نه بدلایل سیاسی بلکه بدان دلیل که آنها یا مذهبی بوده اند و یا گرایش هائی از ("به" بهتر نیست؟) دین و مذهب داشته اند.
از خود می پرسم که براستی چرا چنین کرده ام؟ مگر نه اینکه همواره نوشته ام که «هدف سکولاریسم آزاد کردن ادیان و مذاهب و دگراندیشی های گوناگون از چنگال حکومت های ایدئولوژیک ـ مذهبی است؟ رسیدن به تنوع عقاید و تکثر باور ها است؟» پس چرا کاری کرده ام که دادستان عزیز ما خون اش بجوش بیفتد و، از جانب مذهبی ها و یا کسانی که به دین و مذهب گرایش دارند (یعنی یک کمی مذهبی هستند؟)، بکوشد تا هرچه را بافته ام پنبه کند؟
سکوتی سنگین بر همه جا مستوای می شود. رئیس دادگاه رو به من می کند و می گوید: «آیا متهم در برابر فرمایشات مدعی العموم محترم دفاعی دارد که به محضر دادگاه سبز اسلامی ارائه کند؟»
ترسان از جای بر می خیزم و می گویم: «جناب آقای رئیس! فقط اجازه دهید یک نکته را که آقای دادستان محترم از قلم انداخته اند با خواندن پاراگرافی از یکی از مقاله هایم یادآور شده و در پی آن خود را به دست عدالت سبز اسلامی شما بسپارم».
رئیس با بی حوصله گی می گوید: «بخوانید. اما زیاد طولانی نشود. در محضر دادگاه جای جمعه گردی نیست».
و من کتاب «سکولاریسم نو برای ایران» ام را باز می کنم و این پاراگراف را از صفحهء 29 آن می خوانم: «به سی سالهء گذشته کشورمان که بنگریم در می یابیم که چگونه "اسلامیست ها" با فریبکاری آگاهانه و عامدانه (مثلاً، رجوع کنید به سخنان خمینی در پاریس) توانستند یک حکومت غیرمذهبی اما استبدادی را، به مدد شعارهای غربی آزادیخواهی و جمهوری طلبی و حاکمیت ملی، سرنگون کرده و حکومتی را جایگزین آن کنند که رفته رفته پوستهء دروغین به وام گرفته از غرب خود را کناری زده و چهرهء واقعی ضد اصول انسانمداری و دموکراسی و سکولاریسم خویش را آشکار ساخته است. بطوری که امروز می توان به راحتی ادعا کرد که حکومت مسلط بر ایران، در هر دو شکل بنیادگرا و اصلاح طلب اش، حکومت "اسلامیست" ها است و نه حکومت «دموکراتیک مسلمانان» و غیر آنان. چنین رژیمی ربطی به حکومت غیرمذهبی و ملی ِ جامعه ای دارای اکثریتی مسلمان ندارد که به حقوق صاحبان ادیان و مذاهب دیگر و بی اعتقادان به هرگونه دین و شریعتی احترام می گذارد و خادم همهء آحاد "ملت" است و برایش زن و مرد، مؤمن و بی اعتقاد، و با حجاب و بی حجاب تفاوتی نمی کند. "اسلامیسم" یک ایدئولوژی است؛ دارای رهبران و "کتاب های مقدس" و برنامه برای همهء اجزاء جامعه است؛ برایش بین سپهر خصوصی و عمومی تفاوتی وجود ندارد و رهبران اش مجازند که تا درون اطاق خواب های مردم نیز سرک کشیده و امر به معروف و نهی از منکر کنند. و چون اسلامیسم یک ایدئولوژی است چارهء آن هم در خواستاری حکومتی بی مکتب و مذهب، یا جدا از هرگونه مکتب و مذهب، است. حکومتی که در عرف سیاسی "سکولار" خوانده می شود. بر همین اساس هم هست که می توان چنین نتیجه گرفت که سکولاریسم با مسلمانان ـ یا مسیحیان و یا بهائیان و زرتشتیان ـ سر جنگ ندارد و، در سرزمین های مسلمان نشین، اسلامیسم را همچون یک ایدئولوژی مزاحم و غیرانسانی در آماج خود قرار می دهد».
کتاب را می بندم و با حسرت به رئیس دادگاه می گویم: «آقای رئیس! مشکل این آقای دادستان عدم درک تفاوت بین مسلمان و اسلامیست است. اگر روزی آنها که آقای دادستان از ایشان با عنوان ”نقش آفرینان جنبش سبز" نام می برد به ما نشان دهند که از اسلامیسم دور شده و مسلمانانی خواستار حکومتی غیرمذهبی (سکولار) هستند، مطمئن باشید که سکولارهای مسلمان و غیرمسلمان ایران کوشا ترین و سازنده ترین همکاران آنها خواهند بود. اما، هیهات که بین "بازگشت به دوران طلائی خمینی" و "خواستاری یک حکومت غیرمذهبی" دره ای عمیق وجود دارد که ما سکولارها در یک سوی آن و اسلامیست های نقش آفرین در جنبش سبز مورد اشارهء آقای دادستان در سوی دیگر آن ایستاده ایم. در نتیجه، عدالت اقتضا می کند که خود این آقای دادستان اسلامیست را با آدم منصف تری تاخت بزنید».
رئیس دادگاه، بی اعتناء به من، نگاهی پرسشگر به دادستان می کند و او در جواب متن ادعانامه را در دست گرفته و از روی آن چنین می خواند: «لازم می دانم... یادآوری کنم که هدف من از چند عبارت فوق انتقاد حتی غیر مستقیم به هیئت تحریریهء گویا نیوز نیست. طبیعتاً این دوستان، به مثابه روزنامه نگارانی با تجریه، برای انتشار یا عدم انتشار هر نوشته یا مقاله ای که دریافت می کنند، دلایل و توجیه هائی دارند که به هر ترتیب محترم است. اما خواهش می کنم به پیشنهادی که ... آورده ام نیز توجهی بفرمائید، بخصوص اگر قلب تان ـ حتی تا حدودی ـ برای جنبش آزادی طلبانه و دمکراسی خواهانهء مردم ایران، یعنی جنبش سبز، می طپد که اطمینان دارم چنین است.»
رئیس دادگاه به منشی رو کرده و می گوید: «بنویسید از آنجا که نمایندهء هیئت تحریریهء گویا نیوز در دادگاه حضور ندارد، تصمیم دربارهء متهم به استعلام از نظر آن هیئت موکول می شود».
و صدای چکش رئیس دادگاه خواب حضار را فقط کمی آشفته می کند.

*. http://news.gooya.com/politics/
archives/2011/01/116017.php

/ 0 نظر / 12 بازدید